تبليغاتX
روزگار غریبیست

روزگار غریبیست

"سرمایه ی هر دلی به اندازه ی حرفهایی است كه برای نگفتن دارد."

 

این ها خیال میکنند خداوند هم فلان حاکم و خلیفه و قیصر و کسری است که هر کس چاپلوسی کند و از یک کنار ، بی آن که بیندیشد و بسنجد و بشناسد حرف های تکراری و کلی و بی ثمر را واگو کند خوشش میاد . اصلا خدا از آدم های قالبی رام خشکه مقدس یک بعدی بدش می آید ، اگر نه چرا فرشته های مطیع و پاکش را که همگی از آغاز خلقت شان «یا در حال رکوع اند و یا در حال سجود ...» به پای آدم عصیانگر خطاکار خونریز می افکند؟علی چرا چهار هزار خر مقدس حافظ قرآن و شب زنده دار صائم الدهر قائم الیل را در نهروان به زیر شمشیر مردانه اش می گیرد؟  

« دکتر شریعتی -- هبوط »

من به محبت او ، به بخشایش عظیم او امیدوار بودم اما می‏ترسیدم که این خیرخواهان و نصیحت گران حرفه ای پیش افتند و سر پند و اندرزهای مشفقانه شان را باز کنند و باز آن جمله های قالبی یکنواخت تکراری شان رابه نام دلسوزی و مصلحت اندیشی که جز به درد «موضوع انشاء» نمی‏خورد بر من املاء کنند و ظاهرا به عنوان خیر و صلاح من و باطنا برای اشباع حس خودخواهی و تشفی غریزه ی زعامت و رهبری و خودنمایی ، دست به هدایت من بزنند . « دکتر شریعتی -- هبوط »

به هر حال 3 ره پیداست  :

پلیدی     پاکی        پوچی

این سه راهی است که پیش پای هر انسانی گشوده است و تو یک کلمه نامفهومی ،و وجود"ی" بی "ماهیت"ی و هیچی که برابر این سه راه ایستاده ای،تا ایستاده ای،هیچی چون ایستاده ای ،هیچی .یکی را انتخاب می کنی   به راه میافتی ،و با انتخاب راه "رفتن"ات،"خود"ت را انتخاب می کنی ،معنی می شوی "ماهییت وجودی"ات معین می شود،چه گونه "بودن"ت شکل می گیرد،و این چنین است که آدمی که با "تولد"  "وجود"یافته است ،با انتخاب "ماهیت"می یابد .

بر گرفته از کتاب خود سازی انقلابی

در نهان به آنانی دل می بندیم كه دوستمان ندارند و در آشكارا از كسانی كه دوستمان دارند غافلیم ، اینست راز تنهایی ما .

آنجاكه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك میریزد،زندگی به رنج كشیدنش میارزد.

برای خراب کردن یک حقیقت؛ خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید.

اگر نمی توانی به مردم خدمتی بكنی ، برو تا خیانتی نكنی .

انقلاب فرزندان صدیق خویش را می خورد!

آدمیزاد هر چه انسان تر می شود ،چشم به راه تر می شود . این حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد

همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا به سوی مقصد به سوی آنجا که بتوانی انسانتر باشی
و از انچه که هستی و هستند فاصله بگیری
 این رسالت دائمی توست

برای نیل به خدا انجام تشریفات پیچیده و از خودگذشتگی و ایثار خون نیازی نیست. نیایش آسان و طریقه اش نیز آسان است.( مجموعه آثارنیایش )


 

 

 

+ نوشته شده     توسط محمد  | 

 

انسان موجود خاصي است از پست ترين موجودات عالم خلق شده .

از خاک آفريده شده (خاک مظهر پستي است) ،

از گِل از حِمِاً مَسنون(گِل بوي ناک: لجن) ،

از صَلصال کَالفَخّار يعني گل رسوبي خشک شده.

آدم از اين آفريده شده از ماده ايکه ميل به رسوب دارد ، مايل به ته نشين شدن؛ اين لجن متعفن ته نشين شده ظرفِ روح خدا مي شود.

بنابر اين آدم مساويست با لجن به اضافه روح خدا.

روح خدا به چه معنا است؟

به معناي عاليترين و برترين ذات قابل تصور در همه وجود.

پس انسان ، هرمن ، هر فرد انساني ، عبارت است از يک انتخاب يک ترديد ميان يک قطب لجني و يک قطب روح خدايي.

فاصله يک بُعد انسان تا ديگر بعدش از منهاي بي نهايت است تا به اضافه بي نهايت.

اين فاصله عظيم مسيري است که انسان بايد همواره طي کند.

انسان يک مهاجر دائمي است ، از لجن تا خداوند.

و کلام انٌا لله و اِنٌا اِلَيهِ راجِعون به اين معناست که آدمي از منهاي بي نهايت و پست ترين و پايين ترين وجود مادي بايد صعود کند تا آخرين پله وجود ممکن در هستي.

و اين فاصله که فاصله اي بي نهايت است و تکامل دائمي انسان را بيان مي کند اسمش مذهب است و دين.

بنابر اين رسالت و ماموريت سنگين انسان ، طي کردن اين راه عظيم است از لجن تا خدا.

«دکتر علي شريعتي»

( ميعاد با ابراهيم ، ص 211)

+ نوشته شده     توسط محمد  | 

 

دانلود کتاب جاوا برای موبایل  Maktab_V2

کتاب زیر جهت آشنایی با مکتب های سیاسی واجتماعی و فلسفی و...می باشد که شامل مکتب های

*لیبیرالیسم            *سوسیالیسم     *شریعتیسم         *محیط گرایی         *فدرالیسم               *اسلام گرایی          *مارکسیسم       *فمینیسم            *آنارشیسم           *کمونیسم   *نازیسم   و...

 

  • حجم :      ۲۵۴کیلو بایت                 دانلــــــــود ایدئولوژی و مکتب
  •  

  • + نوشته شده     توسط محمد  | 

    شمع مگر نه خود من است؟

    ميان من و شمع پيوندهاي ويژه و پنهاني نيز هست، نخستين شعري که سروده ام «شمع» بوده است.

    منتهي شمع زندان.

    نوعي خود من است مگر نه اينکه شمع مجموعه حروف اول اسامي من است؟!

    به جلوه هاي زيباي شعله شمع چشم دوختم ، زبانه آبي رنگ آن را که گويي هزاران حرف تازه با من داشت مي نگريستم و مي شنودم.

    مي سوخت ، مي گداخت و در برابرم ذوب مي شد و هيچ نمي گفت اما سراپا گفتن بود. کسي نمي داند و نمي تواند بداند که شمع در چشم من چه تصويري داشت.

    براي فهم هر چيزي تشبيه ، کمک بزرگي است اما من چگونه مي توانم آنچه را در شمع مي ديدم تشبيه کنم؟

    با چه تشبيه کنم؟

    اين شمع مگر نه خود من است ؟ کارش چيست؟

    سوختن ، افروختن ، گريستن ، گداختن و دم بر نياوردن ، ايستادن و ذوب شدن و روشني از سوزش خويش به محفل کوران بخشيدن.

    آه که چه شباهتي است ميان من و شمع !

    اين مگر نه خود من است ؟ اين مگر نه همچون من زندگي مي کند؟

    من دارم خودم را در برابرم مي بينم ! اين است معني تجربه از خويش و چه تجربه معجزه آسا و شگفتي !

    اين خودم است ، حتي اسمش هم اسم خودم است !

    به قول منوچهري :

    من ترا مانم به عينه ، تو مرا ماني درست

    هر دو جانسوزيم ، اما دوستدار انجمن

    «دکتر علي شريعتي»
    گفتگوهاي تنهايي

    + نوشته شده     توسط محمد  | 

    خدایا

    از عشق امروز من

    چیزی برای فردا بگذار

    نگاهی،

    یادی،

    تصویری،

    خاطره ای......!

     برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد

    که...

    روزگاری چقدر "عاشق" بودیم!

    دکتر علی شریعتی

    + نوشته شده     توسط محمد  | 

    *عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

    دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

     

    *عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است

    دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد


    *عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد

    دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

     

    *عشق طوفانی و متلاطم است

    دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

     

    *عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست

    دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

     

    *عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند

    دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

     

    *عشق یک فریب بزرگ و قوی است

    دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بي انتها و مطلق

     

    *عشق در دریا غرق شدن است

    دوست داشتن در دریا شنا کردن

     

    *عشق بینایی را می گیرد

    دوست داشتن بینایی می دهد

     

    *عشق خشن است و شدید و ناپایدار
    دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

     

     *عشق همواره با شک آلوده است
    دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

     
    *از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
    از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

     
    *عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
    دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

     *عشق تملک معشوق است
    دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

     *عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
    دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

      *در عشق رقیب منفور است،
    در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

    عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
    و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
    و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
    دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
    یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

    د کــــــتــــر عـــــــــلــــــی شـــــــــریــــــــعـــــتـــی

    + نوشته شده     توسط محمد  | 

    مرحوم آیت الله طالقانی

    امروز مصادف است با دومین سالروز هجرت خاطره انگیز فرزند مجاهد و متفکر ما مرحوم دکتر شریعتی آنچه از این فرزند عزیز اسلام با خصوصیات فکری و دید اسلامی می باید بیان کنیم بیش از این مفصل تر از این ،  بلیغ تر و رساتر از این در کتابهایش تبیین شده است.

    مرحوم شریعتی این خصیصه را داشت دائماً گوش می داد، دائما فکر می کرد و آنچه را  احسن بود از هر مکتبی می گرفت، از مکتب چپ، از مکتب راست، از مکتب اسلام، حتی خودش گاهی به من می گفت: من از یک جمله ای که در یک کتابی معمولی دینی است که به چشم مردم نمی آید مطلب دریافت می کنم و بعد آن احسن اش را جذب می کنم. همیشه هم معترف بود که من ممکن است اشتباه بکنم. این منتهای خصلت یک انسان واقعی متعالی است.

    شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی

    مرحوم دکتر شریعتی یک قریحه سرشار و یک اندیشه پویا و جستجوگر و یک اندیشه ناآرام بود، اندیشه ای که همواره در پی فهمیدن و شناختن بود . مایه های اصلی این اندیشه یکی معارف اسلامی بود که دکتر در خانه پدرشان و در مشهد با آنها آشنا شده بود.

    خصوصیت دکتر این بود که هویت و اصالت خود را در این مطالعات غربی گم نکرده بود و دچار از خود بیگانگی نگشته بود ، پیدا بود که در طول سالها مطالعه و تحصیل در زمینه جامعه شناسی و معارف غربی شیفته و دلباخته مطلق فرهنگ غربی نشده بود، بلکه اصالت فرهنگ غنی اسلام همواره برای او جاذبه نیرومندی در سیر و سلوک فکری و معرفتی بود و سبب شده بود گامهای بلندی به جلو بردارد و نتایج جالب و زیبا و ارزنده ای را به دست آورد.

    دکتر شریعتی در سفری که به حج مشرف می شود و در مراسم حج می بیند که عده ای از حجاج شیعه در عرفات و مواقف دیگر حج، بیاد امام حسین هستند، زیارت وارث می خوانند، زیارت عاشورا را می خوانند در برخورد با این جریان اول بار این مطلب به ذهنش می آید که آیا اینجا در این کنگره عمومی مسلمانان جهان بجاست که شیعه، آن آهنگ و آرمان ویژه خودش یعنی حسینی بودن را مطرح کند، آیا بهتر نیست که آنجا شیعه مثل دیگرمسلمانان همان دعاها و دیگر مناسک عمومی اسلام را به جای آورد، و سال بعد وقتی دوباره مشرف به حج می شود و همین مناظر را می بیند یک مرتبه متوجه می شود که عجب ! حقیقت این است که مراسم پرشکوه حج، یک ظاهر و یک جسم دارد که باطن و روح آن در حسینی اندیشیدن و حسینی زیستن است . بنابراین توجه به امام حسین جوهر صورت در مواقف مختلف حج یعنی توجه به روح این مناسک و عبادات بزرگ و در پیوند همه عبادتها ولایت و امامت ذهنش متوجه این می شود که اگر حج ، این مراسم بزرگ و با شکوه درخدمت خلافت اموی و عباسی و زمامداران طاغوتی قرار گیرد حقی است که باطل از آن بهره برداری می کند، اما اگر همین مناسک حج در راستای امامت حسین و حسینیان قرار گیرد آن وقت حقی است که یک حق پرشکوه تر با آن همراه است. بنابراین بنظرش می آید که بسیار بجاست که در همانجا در همان مواقف دلها متوجه کربلای امام حسین باشد و از زیارتهای مربوط به امام حسین (ع ) خوانده شود که دراین زیارت ها از شهادت وامامت حسینی یاد می شود  و دل و جان و ضمیر حج گذاران با روح حج که امامت حسینی باشد تجدید عرصه می کند . یعنی در سال قبل به نظرش می آمد که این کار نابجاست ، حالا سال بعد به نظرش می رسد که این سخنرانی باید به صورت یک کتاب منتشر شود.  یعنی چگونه باید همیشه به یاد حسین  (ع ) و حسینیان بود.

    یک اندیشه پویا و جستجوگر همیشه از این گردشها و چرخشهای ۱۸۰ درجه ای دارد و دکتر شریعتی نیز چنین اندیشه ای بود.

    شهید دکتر مصطفی چمران

    چه خوش است شریعتی شهید، مخاطب چمران شهید باشد، آنجا که با پیکر بی جانش، گاه تدفین ، سخن می گوید و ما بشنویم که مرغان باغ ملکوت از یکدیگر و با یکدیگر چه می گویند:” ای علی، به جسد بی جان تو می نگرم که از هر جانداری زنده تر است. یک دنیا غم، یک دریا درد، یک کویر تنهایی، یک تاریخ ظلم و ستم، یک آسمان عشق، یک خورشید نور و شور و هیجان، از ازلیت تا به ابدیت در این جسد بی جان نهفته است. ای علی، ترا وقتی شناختم که کویر ترا شکافتم و در اعماق قلب و روحت شنا کردم.

    … همراه تو به کویر می روم، کویرتنهایی، زیرآتش سوزان عشق، در طوفان سهمناک تاریخ، که امواج ظلم و ستم، در دریای بی انتهای محرومیت وشکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات و وجودمان می تازد. ای علی همراه تو به حج می روم، در میان شور و شوق، و در مقابل ابهت و جلال، محو می شوم، اندامم می لرزد، و خدا را از دریچه چشم تو می بینم، همراه روح بلند تو به پرواز در می آیم ، با خدا به درجه وحدت می رسم.

    ای علی، همراه تو به قلب تاریخ فرو می روم و راه و رسم عشقبازی را می آموزم و به علی بزرگ آنقدرعشق می ورزم که از سر تا به پا می سوزم… همراه تو به نخلستانهای کنار فرات می روم و علی دردمند را در دل شب می یابم که سر به چاه کرده، سینه پر دردش را خالی می کند.

    ای علی، تو اباذرغفاری را به من شناساندی، مبارزات بی امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی. شجاعت و صراحت و پاکی و ایمانش را نمودی، و این پیرمرد آهنین اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان پاره ای را به دست گرفته و بر فرق” ابن کعب” می کوبد… من فریاد ضجه آسای اباذر را از حلقوم تو می شنوم… و در سوز و گداز تو بیابان سوزان ربذه را می یابم که اباذر قهرمان بر شنهای داغ آن افتاده در تنهائی و فقر جان می دهد.

    … تو مرا به دیدار طاق شکسته کسری بردی و عاقبت وخیم پادشاهان را نشان دادی، تو مرا به مصر بردی و اهرام مصر را نمودی، و زیر تخته سنگهای آن، استخوان خرد شده محرومین را … تو مرا به دیدار طاق شکسته کسری بردی و عاقبت وخیم پادشاهان را نشان دادی، تو مرا به مصر بردی و اهرام مصر را نمودی، وزیر تخته سنگهای آن، استخوان خرد شده محرومین را دیدم که هنوز فریادشان به آسمان بلند است. تو مرا به دیدار فرعون بردی که ادعای خدایی داشت و ستمگری های او را نمودی. تو مرا به دیدار گنجهای قارون بردی و عاقبت خدایان سیم و زر را نشان دادی، تو مرا به خانه بلعم بردی و عاقبت خدعه و تزویر مدعیان دین را روشن کردی که چگونه خدای آسمان را فدای مائده های زمینی می کنند.

    ای علی، تو جامعه ایران را به لرزه در آوردی، تو تشیع حقیقی را به مردم نمودی، تو لذت شهادت را به شیعیان حسین چشاندی، تو مجسمه جمود و تعصب و سکوت را شکستی … تو خداوندان زر و زور و تزویر را رسوا کردی، و مردم را علیه آنها به مبارزه کشاندی. تو زنجیرهای اسارت را که با جهل و خدعه و تزویر بر دست و پای انقلابی حسینی پیچیده شده بود پاره کردی… ای علی با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار برمی خیزیم و همراه تو تاریخ را می شکافیم و فرعون ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنیم. ای علی همراه تو، در راه خدای بزرگ به مجاهدت برمی خیزیم، و با اسلحه شهادت مجهزمی شویم. من آن راهی را و مکتبی را مقدس می شمرم که غم ها و دردهای کثیف آدمی را به زیبایی و پاکی تبدیل کند، و آن شخصی را تقدیس می کنم که روحش و احساسش و افکارش قلب آدمی را صفا و جلا دهد و غمها و دردهایش را زیبا و متعال کند، روح را ازقفس جسد جدا کرده و به آسمانها صعود دهد. بر این حساب دکترعلی شریعتی به درجه بی نهایت قابل تقدیس است  آدمی را منقلب می کند، روح را از قید زمان و مکان آزاد کرده به ازلیت و ابدیت متصل می نماید.

    ای علی، یکی از مارکسیستهای انقلابی نما در جمع دوستانش در اروپا می گفت که ” دکترعلی شریعتی انقلاب کمونیستی ایران را هفتاد سال به تاخیرانداخت” و من می گویم که دکترعلی شریعتی ، سیر تکاملی مبارزه را در راه حق و عدالت ۷۰ سال به جلو برد.

    قسم به ناله دردمندان و آه بینوایان و اشک یتیمان که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد، تو ای علی در جوش و خروش رنجدیدگان و محرومان حیات داری .

    قسم به عدل و عدالت، تا روزگاری که ظلم و ستم بر دوش انسانها سنگینی می کند، تو در فریاد ستمدیدگان علیه ستمگری می غری و می خروشی، قسم به شهادت، تا وقتی که فدائیان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می کنند، تو بر شهادت آنها شهید و شاهدی .

    و توای خدای بزرگ، علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشقبازی و فداکاری را به ما بیاموزد. چون شمع بسوزد و راه ما را روشن کند. و به عنوان بهترین و ارزنده ترین هدیه خود، او را به تو تقدیم می کنیم، تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را آغاز کند.

    آیت الله خامنه ای

    به نظر من شریعتی بر خلاف آنچه که همگان تصور می کنند ، یک چهره همچنان مظلوم است و این به دلیل طرفداران و مخالفان اوست. یعنی از شگفتی های زمان و شاید از شگفتی های شریعتی این است که هم طرفداران و هم مخالفانش نوعی همدستی با هم کرده اند تا این انسان دردمند و پر شور را ناشناخته نگهدارند و این ظلمی در حق اوست.

    مخالفان او به اشتباهات دکتر شریعتی تمسک می کنند و این موجب می شود که نقاط مثبتی که در او بود را نبینند بی گمان شریعتی اشتباهاتی داشت و من هرگز ادعا نمی کنم که این اشتباهات کوچک بود. اما ادعا می کنم که در کنار آنچه که ما می توانیم اشتباهات شریعتی نام بگذاریم، چهره شریعتی از برجستگی ها و زیبائیها هم برخوردار بود. پس ظلم است اگر به خاطر اشتباهات او برجستگی های او را نبینیم. من فراموش نمی کنم که در اوج مبارزات که می توان گفت مراحل پایانی قیل و قال های مربوط به شریعتی محسوب می شد. امام در ضمن صحبتی بدون اینکه نامی از کسی ببرند، اشاره ای کردند به وضع شریعتی و مخالفت هایی که در اطراف او هست، نوار این سخن همان وقت از نجف آمد و در فرو نشاندن آتش اختلافات موثر بود. در آنجا امام بدون اینکه اسم شریعتی را بیاورند اینجور بیان کرده بودند( چیزی نزدیک به این مضمون)  نباید به خاطر چهار تا اشتباه در کتابهایش او را بکوبیم . این صحیح نیست این دقیقاً نشان می داد موضع درست را . در مقابل هر شخصیتی و نه تنها شخصیت دکتر شریعتی، ممکن بود او اشتباهاتی بعضاً در مسائل اصولی و بنیانی تفکراسلامی داشته باشد.

    اما ظلم طرفداران شریعتی به او کمتر از ظلم مخالفانش نبود، بلکه حتی کوبنده تر و شدیدتر هم بود. طرفداران او به جای اینکه نقاط مثبت شریعتی را مطرح کنند و آنها را تبیین کنند، در مقابل مخالفان صف آرائی هائی کردند و در اظهاراتی که نسبت به شریعتی کردند سعی کردند او را یک موجود مطلق جلوه بدهند. سعی کردند حتی کوچکترین اشتباهات را از او بپذیرند.

    شریعتی یک چهره پرسوز پیگیر برای حاکمیت اسلام بود، ازجمله منادیانی بود که از طرح اسلام به صورت یک ذهنیت و غفلت از طرح اسلام به صورت یک ایدئولوژی و قاعده نظام اجتماعی رنج می برد و کوشش می کرد تا اسلام را به عنوان یک تفکر زندگی ساز و یک نظام اجتماعی و یک ایدئولوژی راهگشای زندگی مطرح کند.

    شریعتی یک آغازگر بود. دراین شک نباید کرد. او آغاز گر طرح اسلام با زبان فرهنگ جدید نسل بود. قبل از او بسیاری بودند که اندیشه مترقی اسلام را آنچنان که او فهمیده بود فهمیده بودند و در غالب واژه ها و تغییراتی که برای نسل امروز ما و یا بهتر بگویم نسل آن روز شریعتی، نسلی که مخاطبین شریعتی را تشکیل می داد، گیرایی داشته باشد مطرح کنند. موفق نشده بودند به زبان آنها این حقایق را بیان کنند. جوری که برای آنها قابل فهم باشد این مسائل را بگویند.

    شریعتی آغازگر طرح جدیدترین مسائل کشف شده اسلام مترقی بود به صورتی که برای آن نسل پاسخ دهنده به سوال ها و روشن کننده نقاط ابهام و تاریک بود.

    شریعتی بر خلاف آنچه گفته می شود درباره او و هنوز هم عده ای خیال می کنند نه فقط ضد روحانین بود، بلکه عمیقاً مومن و معتقد به رسالت روحانیت بود. او می گفت که روحانیت یک ضرورت است، یک نهاد اصیل و عمیق و غیرقابل خدشه است، و اگر کسی با او مخالفت بکند یقیناً از یک آبشخور استعماری تغذیه می شود. اینها اعتقادات او بود در این هیچ شک نکنید این از چیزهائی بود که جزء معارف قطعی شریعتی بود، اما درمورد روحانیت او تصورش این بود که روحانیون به رسالتی که روحانیت بر دوش دارد به طور کامل عمل نمی کنند.

    + نوشته شده     توسط محمد  | 

    همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که میشود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است.

    بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است،من می گویم که همیشه دیر است.

    هر کاری را که می خواهیم بکنیم کاری است که لااقل باید صدها سال پیش می کردیم.

    بنابر این دیر شده هر کار که باشد ، این است که فرصت نیست کار امروز را به فردا بیافکنیم.

    این روایت که فرموده اند : « برای دنیایت آنچنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت آنچنان که گویی فردا می میری » چقدر عالی است .

    به این معنا است که برای کارهای زندگی فردی و مادی و شخصی ات فکر کن که همیشه وقت هست اما برای کار مردم و آنچه که درمسیر اصالت کار و مسئولیت انسانی است - کار برای دیگران و جامعه و انسانیت - دستپاچه باش ، همیشه بیاندیش فردا دیگر نیستی.

    این است که من همیشه حرف آخر را اول می زنم چون نگرانم اگر از اول شروع کنم و به مقدمه چینی و امثال اینها بپردازم دیگر به حرف آخر نرسم.

                                                                                  «دکتر علی شریعتی »

    (چه باید کرد؟ ص ۱۶۰ )

    + نوشته شده     توسط محمد  | 

     
     
    جامه‌اي بافته بودم از عشق

    خواستم تا به تواش هديه كنم

    ليك ديدم كه در آن گوشه باغ

    لاله‌اي پنهاني با نسيمي مي‌گفت

    جامه عشق برازنده هر قامت نيست

    + نوشته شده     توسط محمد  | 

    *برات دعا می کنم تا خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو بگیرد .

     *این چه سرگذشت غم انگیزی است در حیات آدمی!

     بی تابی فرار از بند به سوی رهایی

     و اضطراب نجات از رهایی

     هبوط در کویر ص164

    *هر که به دنیا دل نبسته است

     می تواند عشق به آنچه دنیائی نیست را نگاه دارد.

     دکتر علی شریعتی

    گفتگو های تنهائی ص 434

    + نوشته شده     توسط محمد  |